من، پیرس، بابام: خاطرات فوتبالی

کوچه‌ی بزرگي نداشتیم. یعنی در بهترین حالت هم‌بازی‌های من به سه-چهار نفر نمی‌رسیدند. البته خیلی سال پیش (حدوداً ۷۸ و ۷۹) دو تا تیم فوتبال می‌شد از بچه‌های کوچه تشکیل داد. آن زمان من از بقیه کوچک‌تر بودم؛ گذاشتن‌ام توی دروازه. البته من به خوبی وظیفه‌ام را بلد بودم. انصافاً خوب دروازه ‌بانی می‌کردم!

کم‌کم بزرگ شدم و پیش رفتم. از دفاع آخر تا نوک حمله! از بخت بد من دیگر آن هم‌بازی‌ها نبودند. یکي‌شان بزرگ شده بود و دیگر اُفت داشت با ما بازی کند. یکي از خانواده‌هایي که دوتا از پسرهاشان هم‌بازی من بودند، چند روز پس از ماه مهر از محلّ ما رفتند. من ماندم و یکي-دو نفر که حالا در بهترین شرایط می‌توانستیم «دریبل تو گل» بازی کنیم. خیلي وقت‌ها هم با دیوار باید بازی می‌کردم. یک جورایي بازی خودم با خودم!

گذشت و گذشت و گذشت تا این‌که همان سه نفر هم نماندند! شدیم دو نفر. دو نفري که همیشه با هم دعوا داشتند! اولین باري که با هم بازی کردیم با دعوا تمام شد! او هم با مادر-اش آمد در خانه‌ی ما! مادر من هم ــ طبق معمول ــ طرف یارو را گرفت و اشک مرا درآورد! هرچه می‌گفتم مادرجان! این پسره زبان‌نفهم بود، به گوش‌اش نمی‌رفت! آخر-اش هم مرا مجبور کرد بروم از این غازقلنگ(!) عذرخواهی کنم! ولی من هنوز دل خوشي از این پسرک نداشتم!

خانه‌ی کناری ما یک چیزي بود شبیه خانه‌های ــ به اصطلاح ــ «قمر خانم» هر چهار-پنج ماه یک مستأجر جدید می‌آمد. هر کي می‌آمد امیدوار بودم که بچه‌ی کوچکي داشته باشند که بشود باهاش فوتبال بازی کرد. تا این‌که یکي از دوستان سال‌های یکم و دوم دبستان اتفاقاً آمدند همین خانه! بعد سال‌ها یک هم‌بازی خوب پیدا کردم.دوران خوبي بود. دیگر نیازي به آن غازقلنگ نداشتم! اصلاً تا شش-هفت ماه ایشان محروم شدند از بازی در کوچه‌ی ما.

 

فیفا دِی: بیست-چهار

این کارتون‌ها و فیلم‌های فوتبالی تلویزیون مرا جَو-گیر کرد تا جایي که تصمیم گرفتم با بچه‌های کوچه‌ی پایینی دو دیدار تدارکاتی داشته باشیم. یکي بازی رفت و در خانه‌ی(کوچه‌ی) آن‌ها، دیگري برگشت در خانه‌ی ما. حالا ما یار کم داشتیم! مجبور شدیم همان غازقلنگ را هم به تیم اضافه کنیم. یکي دیگر هم در کوچه‌ی ما بود که گاهي با ما بازی می‌کرد. وقتي می‌خواستیم بفهمیم امروز خانه هست یا نه، باید با توپ چهار-پنج بار به دیوار خانه‌شان می‌زدیم …

با چه شور و شوقي یک هفته تمرین کردیم. قرار شد من کاپیتان تیم باشم. روز بازی یک پارچه از آشپزخانه آوردم. مادر-ام دوخت‌اش به لباس. مثلاً بازوبند کاپیتانی بود! امکانات نداشتیم خب! مثل الآن نبود که لباس مرغوب با نام بازیکن و شماره و اینا باشد! لباس که شماره نداشت! شماره می‌خواستی باید جدا می‌خریدی. یا می‌دوختی یا اتو می‌کردی. دوختی بعد مدتي پاره می‌شد و اتویی هم رنگ‌اش می‌رفت. پیرهن پلاستیکی هم که تابستان داغ می‌کرد و زمستان، یخ! با تمام این مصائب، رفتیم زمین حریف!

باز هم یار کم داشتیم. یه نفر از خودشان را به ما قرض دادند. اصولاً ما صادرات نداشتیم! عینهو مملکت گل-و-بلبل خودمان! به این پسر می‌گفتند یان کولر از بس قدّ-اش بلند بود. تمام یاران تیم حریف از ما دست‌کم سه-چهار سال بزرگ‌تر بودند. نیمه‌ی اوّل را چهار-یک بردیم. فکر کنم یک گل هم خودم زدم. ولی نیمه‌ی بعدی ــ چشم‌تان روز بد نبیندــ بیست-چهار باختیم! یعنی سرافکندگی از این بیش‌تر نمی‌شد! با قیافه‌های درهم آمدیم خانه! حالا باید برای بازی برگشت می‌بردیم ــ که بردیم ــ. فکر کنم چهار-صفر هم شکست‌شان دادیم ولی در کل که مفتضحانه باختیم. فایده‌ی این بازی تدارکاتی این بود که بعضي مواقع که بی‌کار بودم و کسي کوچه‌ی ما نبود، می‌رفتم با آن‌ها فوتبال بازی می‌کردم.

لباس رونالدینیو

هر تابستان که به پدر-ام می‌گفتم اجازه بده بروم مدرسه‌ی فوتبال، نمی‌گذاشت! می‌ترسید الآن ما را مستقیم ترانسفر کنند آرسنال که بروم جای روبر پیرس بازی کنیم. بابا اصلاً میانه‌ی خوبي با فوتبال نداشت! یعنی کلّ خاندان ما فوتبالی نبودند الّا پسرعموی بابام که اون هم معلوم نیست دقیقاً تا کجا رفته بود.باقی فامیل حتا فوتبال را نگاه هم نمی‌کنند! و چون نگاه نمی‌کنند فتوای تحریم می‌دهند در حدّ فتوای تحریم تنباکو! همیشه وقتي داشتم فوتبال نگاه می‌کردم بهم می‌گفت: «شدی پسرعمو فلانی! هی بنیش فوتبال نگا بُکو … بینم کجار می‌گیری!» حالا اگر بازی تا ساعت دو-سه هم طول می‌کشید که واویلا بود! حالا خوب بود بعد از چند سال صاحب یک تلویزیون قدیمی شدم که فقط شبکه‌ی۳ را نشان می‌داد و الّا باید خواب فوتبال را می‌دیدم. سوم راهنمایی را تمام کردم و به هر بدبختی و جنگ و مرافعه‌اي که بود، راهی یکي از مدارس فوتبال شدم.

لباس خوبي به ما دادند، منتها تیم‌اش بد بود؛ بارسلونا! همه‌جور آدم در این آکادمی(!) پیدا می‌شد. از پسري که با هزار بدبختی شهریه‌ را جور کرده بود تا آنان که با ماشین شخصی سر تمرین می‌آمدند. یکي از مربیان ـــ به گفته‌ی خودشان ــ مطرح، قرار بود با ما کار کند. بعدها کسي به من گفت همین یارو فلان قسمت تیم ملی جوانان(یا نوجوانان) را دارد اداره می‌کند. ما که آن موقع نمی‌دانستیم! آمد «حفظ توپ» را برای ما توضیح دهد و یکي از بچه‌ها را آورد که مثلاً او به طرف توپ بیاید تا مربی به ما حفظ توپ را نشان دهد. یارو هم یک‌راست رفت توپ را از زیر پای مربی کشید! همه زدند زیر خنده! مربی ناراحت شد و قهر کرد. ما ماندیم و یک نیمچه‌مربی‌اي که دست‌بالا حساب می‌کردی، سه یا چهارسال از ما بزرگ‌تر بود. حالا این مربی تازه، با من لج می‌کرد! هر روز جریمه می‌شدم! «شما آخر تایم خودتو معرفی کن».

مشکل من با شهرام(همان مربی جوان تازه آمده) یا بهتر بگویم مشکل شهرام با من این بود که می‌گفت پیش از آمدن‌ام کسي حق ندارد دست به توپ‌ها بزند! همین‌جا حاضر ام دست روی هر کتاب و یا سی‌دی و دی‌وی‌دی مذهبی بگذارم و قسم بخورم که به توپ «دست نزدم!». درحقیقت من و سه-چهار نفر از بچه‌ها با توپ یا روپایی زدیم یا برای هم سانتر می‌کردیم. مربی هم آمد و هی من گفتم بابا به خدا من دست نزدم! بعد که فهمید دارم دست‌اش می‌اندازم، کلاً همه‌ی ما ــ چند نفرــ را از بازی محروم کرد. در نهایت همین چهار-پنج نفر (شاید هم سه-چهار نفر) یک تیم شدیم موسوم به «اخراجی‌ها» که بسیاري از مدعیان را تار-و-مار کردیم!

روز آخر یک سری اسم را خواندند که هفته‌ی بعد بیایند برای مسابقه. اسم من هم داخل آن‌ها بود! البته نه در بین یاران درست-و-حسابی. با چه ذوق-و-شوقي رفتم خانه داد زدم «قبول شدم!»، بعد که بیش‌تر توضیح دادم، پدر با ادای جمله‌ی «گُه خوردی» مراتب تبریک و تهنیّت خویش را به بنده رساند! حالا باید یک هفته دعوا می‌کردیم تا بشود جمعه رفت سر تمرین. رفتم ولی نه مرا رساند و نه برای برگشتن آمد دنبال‌ام! در حالي که می‌دیدم باقی پدران در کنار زمین صندلی گذاشتند بازی پسرشان را ببینند! بگذریم … بازی شروع شد. از ابتدا در ترکیب نبودم ولی به بازی رفتم و شدم مسبّب یکي از گل‌ها و توانستم جلوی دو حمله را بگیرم(دفاع چپ بودم). یاد-ام هست از فلان تیم مطرح آمدند بازی ما را ببینند و نهایتاً عدّه‌اي را قبول کردند. نمی‌دانم من هم قبول شدم یا نه! اصلاً نرفتم ببینم. یعنی دیگر برای‌ام مهم نبود!

آخرین رویارویی‌های من با توپ به صورت جدّی به همان دوران مربوط می‌شود. بعد آن شاید ده‌بار هم پا-به-توپ نشدم!

 

2 پاسخ به “من، پیرس، بابام: خاطرات فوتبالی”

  1. رهگذر گفت:

    عالی عالی
    جناب میری از من میشنوید حتما پیگیر نویسندگی در مجله ای و یا روزنامه ای باشید…همین وب سایت به عنوان نمونه کار کمک بزرگی میتواند برای شما میتواند باشد.
    از مطلب نویسی برای مجله و یا هفته نامه محلی شروع کنید…همین عامیانه نویسی شما تمام مخاطب ها را مجذوب میکند…چه کم سواد چه باسواد میخواند و طرفدار نوشته هایتان میشود….هماهنگی طنز در کنار طنز تلخ را عالی از آب در میاورید… هم میتواند مخاطب را بخنداند و هم به تامل فرو برد …. از دید من عالی است…حتما پیگیری کنید…دست مریزاد

    • محمدسعید میری گفت:

      ممنون از شما.
      از گذشته هم پیِ نوشتن در مجلات و روزنامه‌ها بوده ام. هدفِ اصلی این وبلاگ هم بیش‌تر نوشتن خاطراتم و همچنین یادداشت‌ها و مقاله‌هاست. سنگینی وبلاگ روی خاطراتمه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.