بوی خورشید سیاه مدرسه!

از مدرسه دل خوشی ندارم. البته هیچ‌گاه پیشمان نیستم که از اولین سال دبستان تا آخرین سال دبیرستان در مدرسه‌های دولتی بودم؛ البته منهای یک ماه آخر پیش‌دانشگاهی که در یکی از «هتل‌ها» ثبت نام کردم. دوازده سال زندگی در قلب جامعه و نه در میان عده‌ای برگزیده‌ی اقتصادی یا آموزشی، به من خیلی چیزها فهماند؛ به‌ویژه سال اول دبیرستان که دم دهن شیر بودیم با وجود آن‌همه لات‌‌ و‌‌ لوت که بعدها بزن‌‌‌‌ بهادرهای شاخص شهر ما شدند. نوشتن از مدرسه و فضای آن به روز دیگری وامی‌گذارم. باید روزی مثل امروز که در خاطرات غلت می‌زنم از آن دوران خاکستری بنویسم.

معلم خوب کم داشتم. معلم کلاس اول که جز اسم‌اش چیزی یاد‌‌ام نمانده. می‌ماند ظلم‌‌و‌جور معلم‌های دوم و سوم دبستان که از اول ساعت تا آخر تکلیف می‌دادند «از یک تا هزار عددی-حروفی بنویسین»! سر صف هم باید ترهات مغز بیمار ناظم سگ‌اخلاق را گوش می‌دادیم. سال چهارم دبستان گیر معلمی افتادم که در ظلم‌‌و‌‌جور همان‌قدر حاذق که در بالای منبر رفتن و شرح واقعه‌ی کربلا. با کابل و خط‌کش هم کتک می‌زد حاج‌آقا. نماز جماعت هم می‌خواندیم زنگ دوم. تنها معلم خوب دوران دبستان آقای سیروس لرنژاد بود که رفاقت و دلسوزی‌های‌اش همیشه در خاطر‌‌-ام خواهد ماند.

دوره‌ی راهنمایی کمی‌ بهتر شد و با وجودی که بین ده‌‌-بیست نفر معلم، تنها می‌شد یک‌‌-دو نفر خوب را جدا کرد، اما دوران بدی نبود. معلم دیوانه کم نداشتیم. از آن معلم دینی افراطی بگیر که تمام فاکتورهای داعشی شدن را داشت، تا معلم بی‌هنر(همان هنر) که جلسه‌ی اول یکی از بچه‌ها را لت‌‌و‌‌پار کرد تا زهر چشم بگیرد. یا آن معلم وسواسی حرفه‌‌و‌‌فن که اول تمام میز و صندلی را تمیز می‌کرد بعد می‌نشست و همیشه می‌گفت «میری جان، پسرم، درس جدید رو بخوان».

دوران دبیرستان همان نقطه‌ی عطف مهم زندگی من بود که اندک حجاب‌ها هم از چهره‌ی این شبه جامعه کنار رفت. شرافت فرضی معلمی در نظر‌‌‌-ام ترک برداشت، وقتی‌ دیدم دبیر عربی سی هزار تومان از هرکس در ازای قبولی گرفت. وقتی دفتردار مدرسه که معلم یکی‌ از درس‌ها هم بود، سؤالات چند امتحان ترم دوم را به چند نفر داد آن هم با پنجاه هزار تومان ناقابل. وقتی داغ دل خودشان را سر ما خالی می‌کردند و با چک و لگد به جان‌مان می‌افتادند. وقتی با دیوانگی و عنان‌گسیختگی چنان می‌افروختند که از سنگینی دست‌شان عینک در چشم بچه‌ها می‌شکست. البته به دیوانگی‌شان جواب ناسرراست می‌دادیم و از عصبی کردن‌شان می‌خندیدیم.

در این دبیرستان البته معلم خوب هم بود. یک معلم بسیار خوب داشتیم که هنوز هم با بچه‌ها مناسبتی‌ باشد یا بهانه‌ای، به دیدار‌-اش می‌رویم. معلم زبان فارسی سال اول هم کلی به علاقه‌ی من به زبان افزود.

 

2 پاسخ به “بوی خورشید سیاه مدرسه!”

  1. Kaveh گفت:

    سعید از بچه ها هم بنویس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.