دبلیو، دبلیو، دبلیو-ات مبارک!

امروز فیسبوک به من گفت که ۲۵مین سالگرد شبکه‌ی جهانی وب است. پیش خودم حساب کردم و دیدم از این دو دهه و نصفی، پونزده سال‌اش را با اینترنت گذرانده ام؛ یعنی از زمستان سال ۲۰۰۱ که بابا ۷۰۰هزار تومنِ اون زمان پول داد و یک سیستم خرید: سی‌پی‌یوِ پنتیوم۴ فرکانس‌پایینِ اینتل(اگر درست یادم باشد سِلِرون بود و به زحمت فرکانس‌اش به یک و نیم گیگاهرتز می‌رسید)، رمِ ۶۴ مگابایت، هارد ۶۰ گیگابایت، و کارت گرافیک ۳۲ مگابایتِ جیفورس که همزمان کارتِ کپچر هم بود و باهاش می‌شد فیلم‌های وی‌اچ‌اس را دیجیتال کرد. با مانیتورِ سی‌آر‌تیِ ال‌جی و موس و کیبورد و کیسِ فراسو.

بار اول سیستم را یکی از فامیل‌ها که اهل کامپیوتر بود برای‌مان گرفت. چند روز بعد به پیشنهاد همسایه که مغازه‌ی خدمات کامپیوتری داشت، سیستم را به‌کل عوض کردیم چون «مودم» نداشت. حالا مودم چه بود؟ هیچ‌کدام‌مان چیز زیادی نمی‌دانستیم! سیستم را عوض کردیم و یک سیستمِ مودم‌دار با مودمِ زولتریکس گرفتیم.

البته قبل از این که کامپیوتردار شویم، خانه‌ی خاله‌ام زیاد این غولِ یک‌چشم را دیده بودم؛ مخصوصاً که آن‌ها دو نسل کامپیوتر را داشتند؛ یکی کامپیوترهایِ قدیمی‌ترِ تحت داس که با آن بازی «کین» می‌کردم، و دیگری کامپیوترِ پنتیوم۴-ای بود که ویندوز۹۸ داشت و با آن «فیفا ۹۸» و «وی‌کاپ» بازی می‌کردم. بعضی وقت‌ها هم که نصفه‌شب می‌شد و بقیه خواب بودند، با پسرخاله‌ها و خواهرم می‌رفتیم تو روم‌های یاهو مسنجر چت می‌کردیم. قار و قورِ مودم را که نگو! اوایل نمی‌دانستیم می‌شود خفه‌اش کرد. البته در اینترنت‌گردی‌ها من خیلی شرکت نداشتم، کوچک‌تر بودم و خواب‌ام می‌گرفت!

حالا که خودمان هم اینترنت داشتیم، مانند خاله‌ام اینا دایل‌آپ. عجب دنگ و فنگی هم داشت! کارت اینترنتِ دو ساعته با چه قیمت گزافی می‌خریدیم، خراش‌اش می‌دادیم و مشخصات را وارد می‌کردیم، آیا بشه، آیا نشه! آن دو ساعت سهمِ اینترنت‌مان را هم شاید در دو هفته تمام نمی‌کردیم. در مدت اتصال به اینترنت هم تلفن اشغال می‌شد و امکان نداشت یکی زنگ نزند! همیشه هم مادربزرگ‌ام پشت خط مچ‌مان را می‌گرفت و تا تلفن را برمی‌داشتیم بی‌سلام و علیک می‌گفت: «باز تو اینترنت بودی یه ساعته زنگ می‌زنم؟».

ترسناک‌ترین اتفاق مال زمانی بود که بی‌خبرِ بقیه تو اینترنت رفته باشیم و یهو بابا تلفن را بردارد به کسی زنگ بزند، تا دکمه‌ی تماس را می‌زد پرده‌ی گوش‌اش پاره می‌شد از صدای وحشتناک مودم و غری، دادی، چیزی هم سر ما می‌زد که باز تو اینترنت رفتین مگه چی داره اون لامصب؟ نان و آب توشه؟ بگذرم که این روزها بابا تلگرام و اینستاگرام را شخم زده و فیسبوک خلق الله را رصد می‌کند و چندصد مگابایت ویدیوِ یوتوب می‌بیند با کیفیت اچ‌دی!

از جلو: من، زانیار، وریا. اتاق وریا هم که می‌بینید.

عصر چت‌روم‌نشینی

در اینترنت چه کار می‌کردم؟ یک-دو سال اول را تقریباً هیچ! یه حساب تخمی در یاهو داشتم، البته آن زمان همه تخمی و فیک بودند، می‌رفتم تو چت‌روم‌های یاهو. چت‌روم‌ها هم که یادتان هست چه بازار شامی بود. همیشه یه نفر بود که وویس‌اش را چپانده باشد به بلندگو و آهنگ پخش کند که فضای روم معنوی شود لابد! تهِ کار منم این بود که رنگ و فونت نوشته‌ام را عوض کنم و خیلی حرفه‌ای بازی درمی‌آوردم، آن را رنگین‌کمانی می‌کردم و حرف‌های بی‌سر-و-ته با بقیه می‌زدم؛ چیزی در حد سلام و علیک و «asl plz». همه هم ۲۰ ساله از تهران بودند!

پیش از آغاز دوران چت با یاهو، کار دیگری که بلد بودم ایمیل فرستادن برای پسرخاله و فک و فامیل بود. البته آن هم کلی طول کشید تا فهمیدم! فکر-اش را بکن برنامه‌ی Outlook Express را باز می‌کردم، بی‌آن که ایمیل خودم را داشته باشم یا وارد کرده باشم، برای پسرخاله‌م چه متن‌های بلندبالایی می‌نوشتم و حال و احوال هفت جد و آباد خودمان را می‌پرسیدم، اما وقتی Send را می‌زدم پیغام خطا می‌داد و به خودم هم نمی‌گفتم خب احمق! تو ایمیل داری که بفرستی؟

عصر وبلاگ‌نشینی

کم‌کم چت‌روم‌های یاهو کم‌طرفدار شد و سرگرمی من سرچ کردن در گوگل شد! اسم خودم و هرکی می‌شناختم در گوگل می‌زدم و توقع داشتم عکسی چیزی هم بیاورد! یادم می‌آید مسافرت بودیم و نوید، پسرعموی من، زنگ به موبایل بابام زد که با من صحبت کند. حالا چه کار واجبی بود که نذاشت برگردم؟ چیزهایی به زبان یأجوج و مأجوج گفت که دستگیر-ام نشد. فقط فهمیدم چیزی است به نام «وبلاگ» که همان وب‌سایت است ولی دیگر مثل وب‌سایت نباید به مخابرات پول بدهی! آخه آن زمان فکر می‌کردیم این‌هایی که وب‌سایت دارند، به مخابرات پول می‌دهند! بعداً که از مسافرت برگشتم مفصل باهاش صحبت کردم و مرا به سایت پرشین‌بلاگ معرفی کرد که آن‌جا وبلاگ بسازم و بنویسم. همان روز البته جای بهتری پیدا کردم با سرچ در گوگل: بلاگفا.

دوره‌ی دومِ زیستِ اینترنتیِ من در وبلاگستان بود. وبلاگ مسخره‌ی بی‌در-و-پیکرِ بی‌هدفی ساخته بودم و بیش از این که در آن بنویسم، پیِ انگولک کردن کدهای قالب‌اش بودم. هرروز ده تا کد جاوا بهش اضافه می‌کردم و وبلاگ سنگین و سنگین‌تر می‌شد. آن روزها شاید ۱۱ سال‌ام بود و دغدغه‌ای برای نوشتن نداشتم. بیش‌تر پیِ ساختن Autorun و Setup برای نرم‌افزارها بودم، بی‌آن که برنامه‌نویسی بدانم. یک شرکت‌مانندِ جعلیِ صرفاً وبلاگی هم ساخته بودم به نام SWS که نمی‌دانم مخفف چه بود! بعدها که اسم «وُشمگیر» به گوش‌ام خورد، اسم آن شرکتِ برساخته را گذاشتم: «وشمگیر رایانه»! فرهنگستانی بودم برای خودم!

بعدها فهمیدم وشمگیر رایانه اصلاً اسم یک شرکت در گرگان است و بهشان پیام دادم و از این که اسم‌شان را کپی کرده بودم عذر خواستم و با صاحب شرکت که نام کاربری‌اش «مورچه‌خوار» بود رفیق شدم و اتفاقاً ازش کلی چیز درباره‌ی برنامه‌ی Multimedia Builder یاد گرفتم. ولی این نام «وشمگیر» و کوتاه‌شده‌ی آن، vosh، تا سال‌ها جزئی از هویت مجازیِ من بود.

برای مدرسه‌ی راهنمایی‌مان هم وبلاگی ساختم و حتی یک لوگوی کپی درست کردم. لوگوی شرکت هوواوی بود که زیرش نوشته شده بود «مدرسه‌ی راهنمایی شهید عبداللهی-باهنر». آقای امیر ابراهیمی، معاون پرورشی مدرسه که آدم خوبی هم بود، کلی از ایده‌ی وبلاگ استقبال کرد و آگهی‌اش را هم تو بُرد زدیم که بچه‌ها رجوع کنند. البته آن زمان تعداد کامپیوتردارهای مدرسه‌مان شاید ۲۰ نفر(از نزدیک به ۳۰۰ نفر)‌ بودند و نصف‌شان هم اینترنت نداشتند. آن‌هایی هم که اینترنت داشتند، کارشان این بود با هویت جعلی بیایند زیر پست‌های وبلاگ فحش خواهرمادر برای مدیر مدرسه و من بنویسند!

عصر انجمن‌نشینی

انگولیزاسیون کامپیوتر مرا کم‌کم واداشت که مشکلات‌ام را سرچ کنم بلکه راه حل‌شان را پیدا کنم. اولین مشکل من هم این که چه‌طور یک برنامه‌ی Autorun بسازم که اگر کپی‌اش کردم تو سی‌دی و رایت‌اش زدم، برای همه‌ی سیستم‌ها بخواند؟ این‌گونه بود که عصر «انجمن‌نشینی»، یعنی سومین دوره‌ی زیست اینترنتی من آغاز شد. حوالی سال ۲۰۰۶ بود که با انجمنِ(forum) پی‌سی‌ورلد آشنا شدم. هفت-هشت ماهی بی‌آن که عضو بشوم آن‌جا چرخ می‌زدم و یاد می‌گرفتم. تا این که آپریل ۲۰۰۷ در انجمن عضو شدم تا سر از ادیت بازیِ Pro Evolution Soccer یا همان PES دربیاورم.

سر در آوردن از ادیتِ بازی همانا و ادیتورِ نصفه-نیمه شدن همان. با انجمن‌های دسته‌اول و تخصصیِ ادیت پی‌ای‌اس در ایران آشنا شدم که همه‌شان یک منشأ داشتند و آن هم وب‌سایت Persian PES بود. پیش‌تر جایی خاطرات کار با بچه‌های پرشین پی‌ای‌اس را نوشته ام. بعدها شدند شرکت ویرایشگران نسل آریا یا مخففاً «وینسار».

برگردم به همان پی‌سی‌ورلد. هنوز هم فکر می‌کنم بهترین انجمن برای فارسی‌زبانان است. هنوز هم که هنوزه، برای پی‌گیری اخبار عنوان‌های جدید FIFA‌ و Mafia، به این انجمن می‌روم و هرازگاهی که سؤال درباره‌ی وضع اینترنت شهر، یا خرید و فروش وسایل دیجیتالی داشته باشم، همان‌جا «تاپیک» می‌زنم. این تاپیک هم داستانی بود و انجمن‌ها برای رعایت دسته‌بندی‌شان کلی زحمت می‌کشیدند. مثلاً اگه تاپیکِ فوتبالی‌ات را در زیرمجموعه‌ی آشپزی مطرح می‌کردی، مدیر آن بخش باید تاپیک‌ات را جابه‌جا می‌کرد. این کار را در پی‌سی‌ورلد یک روبات دوست‌داشتنی و بامزه به نام Aqua انجام می‌داد. این از ویژگی‌های سیستم مدیریت انجمن vBulletin بود که هنوز هم رایج‌ترین سیستم مدیریت انجمن است. منتها پولی بود و هست و شرکت سازنده هم به‌شدت روی استفاده از نسخه‌ی غیراصلی حساس بود، تا جایی که گویا وب‌سایت‌های ناقض کپی‌رایت را می‌بست. بعد از vB، سیستم phpBB و MyBB رایج بودند. بعد از مدتی کِرمِ انجمن‌سازی هم به جان من افتاد. این بار دیگر جاهایی راه افتاده بود برای ساخت وب‌سایت یا انجمن به‌صورت رایگان. خلاصه پوستِ انجمن‌ها را کندم از بس باهاشان ور رفتم.

عرفان، که با نام کاربریِ Pesian Boy در پی‌سی‌ورلد عضو بود، شاید مهم‌ترین دوستِ دوران انجمن‌نشینی بود و بعدها مهم‌ترین دوست من شد. عرفان و برادرش، امیر، در پی‌سی‌ورلد فعال بودند. عرفان خودش کار چندانی نمی‌کرد در انجمن و بیش‌تر پیِ فوتبال و طرفداری از تیم میلان بود. امیر، اما کاربر فعال انجمن سخت‌افزار بود و کار من هم این شده بود هفته‌ای دو سه بار مشخصات سیستم بنویسم و برای امیر بفرستم که بگوید این‌ها با هم جور درمی‌آیند یا نه، و اگر جوره، قیمت‌شان چه‌قدر است. از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸ در دو جبهه مخِ بقیه را خوردم. جبهه‌ی اول، مخِ امیر و کاربران سخت‌افزار پی‌سی‌ورلد را، بس که انواع سیستم‌ها را رو کاغذ می‌نوشتم؛ و دوم مخِ بابا را، که بفهمد این سیستم که از سه-چهار سال پیش تا حالا عوض نشده، قدیمی است و باید عوض‌اش کرد. بابا هم طبق معمول با گزاره‌ی «عوض‌اش کنم که بدتر از الآن صبح تا شب بشینی پاش بازی کنی؟» قضیه را تمام می‌کرد. مذاکرات‌مان چیزی در حد مذاکرات جلیلی و ۵+۱ بود: بیانیه می‌خواندیم و با دعوا مذاکره تمام می‌شد!

عرفان را به این دلیل گفتم از «مهم‌ترین» دوستان، که از طریق او نه تنها با برادرهاش، امیر و احمد، آشنا شدم، بلکه با دایی‌هاش هم ارتباط پیدا کردم و با دوست‌های عرفان و احمد و دایی‌های عرفان دوست شدم. یکی از دایی‌های عرفان گرافیست خوب شهر ماست(محمد مظفری) و من پیش‌اش می‌رفتم و کارهای گرافیکی‌ام را نشان می‌دادم و نظر می‌داد. یکی دیگر از دوست‌های احمد هم که علی قسمتی باشد، گرافیست قوی‌ای است که الآن هم من با مدیریت هنریِ او در یک پروژه‌ کار می‌کنیم. پیشِ یکی دیگر از دوستان احمد هم مدتی تمبک یاد گرفتم. خلاصه حلقه‌ی گنده‌ای شد دوستان مشترک من و عرفان.

عصر فیسبوک‌نشینی

دورانی که ادیتور PES بودم، نیاز بود که فتوشاپ یاد بگیرم. با کلی آزمون و خطا و خراب کردن فتوشاپ یاد گرفتم. اصلی‌ترین منابع‌ام هم آموزش‌های اینترنتی بود که جایی مثل مجیدآنلاین یا وب‌سایت‌های مشابه می‌گذاشتند که آن‌ها هم اکثراً کپیِ وب‌سایت abduzeedo بود. بچه‌های وینسار در گرافیک هم حرفه‌ای بودند. یکی‌شان که الآن برای خود دم‌و‌دستگاهی به هم زده، فرشید عسگری بود. خلاصه از این طریق کم‌کم با گرافیک آشنا شدم و دوران دبیرستان که مجله‌خوانِ پیگیری بودم، کِرمِ همیشگی به جان من افتاد این بار برای ساختن یک مجله‌ی الکترونیکی.

این دوران البته مصادف بود با آشنایی من با شبکه‌ی اجتماعیِ فیسبوک، یعنی سال ۲۰۰۹، دوره‌ی چهارم زیستِ اینترنتیِ من: عصر «فیسبوک‌نشینی». آن سال‌ها هم چندان شلوغ نبود فیسبوک. اصلِ شلوغی فیسبوک در ایران در یک دوره‌ی دو-سه ساله از ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۵ بود و بعد که اینستاگرام رایج شد، اکثریت کاربران به آن‌جا کوچ کردند. از آن دوره تا الآن، این عصرِ فیسبوک‌نشینی کش آمده برام. فیسبوک و فیسبوک‌نشینی به‌تنهایی یک مطلب مفصل نیاز دارد اگر قرار باشد درباره‌اش بنویسم. اما فعلاً منتظر این ام که دوره‌اش سر بیاید و آن‌وقت بنویسم. دوستانی در این دوران پیدا کرده ام که مؤثرترین‌ها و مفیدترین‌های‌شان در همین فیسبوک اند. چیزهایی یاد گرفتم و خواندم که نظیر-اش را در هیچ‌یک از اشکال رسانه‌های قدیمی نمی‌شد بخوانم و یاد بگیرم.

  اینترنت، مهم‌ترین اثر را روی زندگی من گذاشت و بسیاری از دانش اندک‌ام را مدیون پدیدآورندگان‌اش و کاربران‌اش هستم. همین! 

 

پانوشت ــــــــــــــــــــــــــــــ

* تاریخ‌ها را میلادی نوشتم، به این دلیل که اکثراً سیستم تاریخ آن زمان در اینترنت، چه فارسی و غیرفارسی، میلادی بود. من هم برای این که اتحاد دست‌کم در تاریخ‌ها وجود داشته باشد، کلاً میلادی نوشتم.

** به امروز می‌گویند Internaut Day که می‌شود فارسیِ آن را گفت «روز وب‌نوردی».

2 پاسخ به “دبلیو، دبلیو، دبلیو-ات مبارک!”

  1. رهگذر گفت:

    عالی بود جناب میری… طبع ای شوخ و ذاتی عالمانه دارید…از فن بیان و گفتارتان لذت بردم
    به امید پدر شدنتان تا حساسیت های پدرتان را با تماااام وجود حس کنید و لذت ببرید
    موفق و موید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.