آقای اصطلاحاً چیز

از شما چه پنهان، شاید علاقه‌ی من به زبان‌شناسی سر کلاس «زبان فارسیِ» اول دبیرستان جرقه خورد. معلم را دوست داشتم. گرچه لغزگو بود و بیش‌تر دافعه داشت تا جاذبه، با این حال تنها کسی بود که در دوره‌ی دبیرستان به من «سعید»‌ می‌گفت. فکر می‌کنم ترم اول گذشته بود که درس‌مان رسید به «زبان‌شناسی چیست؟».

نان شجاعت

اواخر شهریور که کتاب‌های درسی را می‌گرفتیم، عادت داشتم بعضی‌ها را پیش‌پیش بخوانم و به همین خاطر درس «زبان‌شناسی چیست؟» برایم آشنا بود. خوب به یاد دارم که گروه بعدازظهر بودیم و زنگ اولِ شنبه زبان فارسی داشتیم. حدود ۳۰-۴۰ دقیقه درس داد و یک تخته پر شد. بعضی وقت‌ها به سرش می‌زد یکی را برای ارائه‌ی همین درس پای تخته بیاورد تا اگر خوب بود، مثبتی چیزی بگذارد پای اسم طرف. تا گفت «کی میاد …» دستم را بالا بردم و آمدم پای کلاس و بسم الله. نفهمیدم دلیل لبخند بچه‌ها موقع ارائه‌ی من چه بود تا وقتی تمام شد و همه زدند زیر خنده. معلم هم خندید و تازه فهمیدم که بله، از روی همان تخته که معلم نوشته بود ارائه داده ام. گویا اول باید تخته را پاک می‌کردم و از حفظ می‌گفتم. میان خند‌ه‌ها یکی دو نفر غر زدند که اگر ارائه اینه خب ما هم بلدیم. معلم اما گفت که سعید نان شجاعتش را خورده و به همین دلیل مثبت می‌گیرد.

 

بد شروع کردیم

به بعضی معلم‌های مدرسه و بعدها مدرسان دانشگاه که بیش‌تر دقت کردم، دیدم آن‌ها نیز «نان شجاعت»شان را می‌خورند: بی‌هیچ برنامه‌ی خاصی سر کلاس می‌آیند و حتی نمی‌دانند جلسه‌ی قبل تا کجا درس داده اند. برنامه‌ای که در کار نیست، در دام تکرار می‌افتند و یک موضوع را ممکن است بارها و بارها در جلسات مختلف تکرار کنند و تا آخر سال/ترم هم اسم بچه‌ها را یاد نگیرند. یکی از اساتید بعد از گذراندن ۱۱ واحد هنوز به من می‌گوید «آقای چیز». دیگری تقریباً هر جلسه که کلاس داریم تکرار می‌کند: «ما دنبالِ trade-off هستیم … یعنی بَلِنس(balance) نیاز داریم»، «اینا همه‌ش تز دکتراس»، «مدیریت پروژه گذروندین؟»، «اینا در مهندسی سطح بررسی می‌شه … می‌دونین مهندسی سطح چیه؟». یا مدام از این پاورپوینت به آن‌یکی می‌پرد و یهو یک کتاب باز می‌کند و چهار تا ایراد از نویسنده می‌گیرد. تخته هم که عینهو کتاب‌های جادو و جنبل.

سه درس بسیار مهم کارشناسی عمران را با کسی گذراندم که هر جلسه می‌پرسید صفحه‌ی چندیم و بلافاصله تکرار می‌کرد که شماره‌ی صفحه‌های جزوه را ندارد و این جزوه هم دست‌خط یکی از دانشجوهاست که الآن ارشدش تمام شده. جزوه‌اش را خودش به ما داده بود که مثلاً‌ ننویسیم، ولی هر جلسه همان جزوه را روی تخته عیناً خالی می‌کرد! اول هر جلسه هم می‌گفت: «ترم رو بد شروع کردیم» و بیست دقیقه غر می‌زد که چرا تعداد کم است. آخر ترم هم بابت وراجی‌هایش باید چند جلسه فوق‌العاده می‌آمدیم. معلم فیزیک دبیرستان‌مان که رسماً به یک ویراستارِ همزمان احتیاج داشت تا جمله‌ی «سؤالی است تحتِ عِنوانِ متحرکی که اصطلاحاً با سرعت V از مکان صفر به قول معروف حرکت می‌کند و نهایتاً به مانع می‌رسد و نتیجتاً راننده ترمز می‌کند» را به زبان آدمیزاد برگرداند. کار من این بود گوشه‌ی دفتر فیزیک چوب‌خط بندازم که هر جلسه چندتا «اصطلاحاً» گفته. بعضی وقت‌ها سر کوچه می‌دیدیم منتظر تاکسی ایستاده و با خودمان می‌گفتیم لابد به راننده می‌گوید «میدانِ اصطلاحاً فردوسی می‌ری؟».

 

مشکل؟‌ نداریم ما

تدریس برای من شبیه به بازیگری است. اگر مدرس سناریویی نداشته باشد و نتواند با اجرای خود مخاطب را نگه دارد، اگر موانع سر راه یادگیری را برندارد، و اگر با مخاطبش ارتباط نگیرد، باید با چرت زدن‌های ته کلاس و نگاه‌های خیره به دیوار کنار بیاید. بعضی معلم‌ّها بازی را خوب بلدند. معلم زبان فارسی‌مان یک شخصیت خیالی ساخته بود که سؤالات کلیدی را از زبان او و با لحن طنزآمیزی می‌پرسید، شبیهِ چیزی که از مرحوم حسن نیرزاده در تلویزیون دیده بودیم.

بعضی البته، از آن‌جا که هیچ اشتباهی نداشته اند، روز به روز باورشان قوی‌تر می‌شود که این نسل تنبل اند و تلگرام بلای جان دانش‌آموزها/دانشجوها شده و استاد ما فلان‌قدر سخت‌گیری می‌کرد و قس علی هذا. یحتمل مهم نیست که ماها تمام مدت کلاس گیج ایم و نمی‌دانیم اینایی که داری می‌بافی متری چند است!

 

— این را برای کانال تلگرامی پژمردن؟ نپژمردن نوشتم. [آدرس نوشته]

2 پاسخ به “آقای اصطلاحاً چیز”

  1. میناا گفت:

    اینو خودت برام تعریف کرده بودی :)))))))
    صرفا به این خاطر که ب دونی میخونمت .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.