ما هویج‌ها

یک

معلم دبیرستان‌مان می‌گفت استادش برای کاهش اضطراب هنگام تدریس توصیه کرده بود: «فرض کن جای دانش‌آموزا هویج نشسته». آن‌یکی معلم‌مان که صراحتاً ما دانش‌آموزها را «گوسفند» خطاب می‌کرد. بخش مهمی از نظام آموزشی مستبدپرورمان را این تصور شکل داده. قرار است بیایند پوست ما هویج/گوسفندها را بکَنند و یک شکل و اندازه بچینندمان. انبوهی فرمان مقدس‌گونه برای این کار داریم و کلی روایت تحسین‌آمیز.

در مدرسه، یا مثل پادگان لباس‌مان را تعیین کرده بودند، یا اگر «آزاد» بودیم، هرروز میرغضب سر گذر یقه‌مان را می‌گرفت که چرا شلوارت تنگ است یا آستینت کوتاه است یا این چه لباس جلفی است پوشیده ای.…

دبلیو، دبلیو، دبلیو-ات مبارک!

امروز فیسبوک به من گفت که ۲۵مین سالگرد شبکه‌ی جهانی وب است. پیش خودم حساب کردم و دیدم از این دو دهه و نصفی، پونزده سال‌اش را با اینترنت گذرانده ام؛ یعنی از زمستان سال ۲۰۰۱ که بابا ۷۰۰هزار تومنِ اون زمان پول داد و یک سیستم خرید: سی‌پی‌یوِ پنتیوم۴ فرکانس‌پایینِ اینتل(اگر درست یادم باشد سِلِرون بود و به زحمت فرکانس‌اش به یک و نیم گیگاهرتز می‌رسید)، رمِ ۶۴ مگابایت، هارد ۶۰ گیگابایت، و کارت گرافیک ۳۲ مگابایتِ جیفورس که همزمان کارتِ کپچر هم بود و باهاش می‌شد فیلم‌های وی‌اچ‌اس را دیجیتال کرد. با مانیتورِ سی‌آر‌تیِ ال‌جی و موس و کیبورد و کیسِ فراسو.…

بوی خورشید سیاه مدرسه!

از مدرسه دل خوشی ندارم. البته هیچ‌گاه پیشمان نیستم که از اولین سال دبستان تا آخرین سال دبیرستان در مدرسه‌های دولتی بودم؛ البته منهای یک ماه آخر پیش‌دانشگاهی که در یکی از «هتل‌ها» ثبت نام کردم. دوازده سال زندگی در قلب جامعه و نه در میان عده‌ای برگزیده‌ی اقتصادی یا آموزشی، به من خیلی چیزها فهماند؛ به‌ویژه سال اول دبیرستان که دم دهن شیر بودیم با وجود آن‌همه لات‌‌ و‌‌ لوت که بعدها بزن‌‌‌‌ بهادرهای شاخص شهر ما شدند. نوشتن از مدرسه و فضای آن به روز دیگری وامی‌گذارم. باید روزی مثل امروز که در خاطرات غلت می‌زنم از آن دوران خاکستری بنویسم.…

من و وینسار

نمی‌دانم چرا! ولی آدم چند روزی در سال یاد خاطرات‌اش می‌افتد. البته بهتر است تعمیم نکنم. خودم که یکی-دو ماه می‌شود خاطرات‌ام را دارم می‌نویسم. بی‌شک وینسار یکی از مهم‌ترین بخش‌های خاطرات نوجوانی من را تشکیل می‌دهد. داستان آشنایی من و وینسار برمی‌گردد به ششمین نسخه‌ی Pro Evolution Soccer. از طریق انجمن‌های پی‌سی‌وُرلد با پرشین پی‌ای‌اس آشنا شدم. تا زمانی که سایت قدیمی (Persian-PES.ir) از بین رفت، فعالیتی نداشتم. بعد این فرشاد یزدیان بچه‌ها را جمع کرد. ثبت نام در سیستم‌های PHPBB خیلی سختی داشت. هزارتا نام نوشتم، ولی ثبت نمی‌شد. سرانجام عصبانی شدم و تایپ کردم: SKGN(مخفّف سعید خره گاو نره!) که بالاخره ثبت شد.…

من، پیرس، بابام: خاطرات فوتبالی

کوچه‌ی بزرگي نداشتیم. یعنی در بهترین حالت هم‌بازی‌های من به سه-چهار نفر نمی‌رسیدند. البته خیلی سال پیش (حدوداً ۷۸ و ۷۹) دو تا تیم فوتبال می‌شد از بچه‌های کوچه تشکیل داد. آن زمان من از بقیه کوچک‌تر بودم؛ گذاشتن‌ام توی دروازه. البته من به خوبی وظیفه‌ام را بلد بودم. انصافاً خوب دروازه ‌بانی می‌کردم!

کم‌کم بزرگ شدم و پیش رفتم. از دفاع آخر تا نوک حمله! از بخت بد من دیگر آن هم‌بازی‌ها نبودند. یکي‌شان بزرگ شده بود و دیگر اُفت داشت با ما بازی کند. یکي از خانواده‌هایي که دوتا از پسرهاشان هم‌بازی من بودند، چند روز پس از ماه مهر از محلّ ما رفتند.…