تخم لق: آیا ایران بعد از آمریکا بیش‌ترین دانشگاه‌ها را دارد؟

تابستان پارسال بود که گزارشی عجیب در یکی از گروه‌های تلگرامی دیدم. می‌گفت ایران بعد از آمریکا بیش‌ترین دانشگاه‌ها را در جهان دارد. آن موقع مشکوک شدم و تهش را درآوردم و در همان گروه نقصِ آمار را گفتم. البته کسی اهمیت نداد. یحتمل فحوای کلام مهم بود، نه این تیزبازی‌ها.…

آقای اصطلاحاً چیز

از شما چه پنهان، شاید علاقه‌ی من به زبان‌شناسی سر کلاس «زبان فارسیِ» اول دبیرستان جرقه خورد. معلم را دوست داشتم. گرچه لغزگو بود و بیش‌تر دافعه داشت تا جاذبه، با این حال تنها کسی بود که در دوره‌ی دبیرستان به من «سعید»‌ می‌گفت. فکر می‌کنم ترم اول گذشته بود که درس‌مان رسید به «زبان‌شناسی چیست؟».…

فارسی درخطر است؟

آن‌چه در ادامه‌ی این پست آمده، نوشته‌ای از کورش علیانی زبان‌شناس است که در خبرآنلاین منتشر شده. از این بابت نوشته‌ی کورش را این‌جا دست‌به‌دست می‌کنم، چون ارتباطی با نوشته‌ی قبلیِ من دارد و به این پرسش پاسخ می‌دهد که آیا وضعیت فعلی زبان فارسی نگران‌کننده است یا خیر. کورش مفصلاً درباب اطلس زبان‌های درخطر نوشته و نشانه‌های زبانِ درخطر را توضیح داده. توصیه می‌کنم بخوانید:…

دبلیو، دبلیو، دبلیو-ات مبارک!

امروز فیسبوک به من گفت که ۲۵مین سالگرد شبکه‌ی جهانی وب است. پیش خودم حساب کردم و دیدم از این دو دهه و نصفی، پونزده سال‌اش را با اینترنت گذرانده ام؛ یعنی از زمستان سال ۲۰۰۱ که بابا ۷۰۰هزار تومنِ اون زمان پول داد و یک سیستم خرید: سی‌پی‌یوِ پنتیوم۴ فرکانس‌پایینِ اینتل(اگر درست یادم باشد سِلِرون بود و به زحمت فرکانس‌اش به یک و نیم گیگاهرتز می‌رسید)، رمِ ۶۴ مگابایت، هارد ۶۰ گیگابایت، و کارت گرافیک ۳۲ مگابایتِ جیفورس که همزمان کارتِ کپچر هم بود و باهاش می‌شد فیلم‌های وی‌اچ‌اس را دیجیتال کرد. با مانیتورِ سی‌آر‌تیِ ال‌جی و موس و کیبورد و کیسِ فراسو.…

«هیچ‌گاه‌»های استاد

آقای مراد فرهادپور یادداشتی در «دولت و ملت» نوشته اند درباب ناکامی تیم فوتبال انگلستان. ایشان می‌فرمایند انگلیسی‌ها چون «هیچ‌گاه»(!) امیال سرکوب‌شده‌ای نداشته اند، پس برای فتح هم انگیزه‌ای ندارند و این به خاطر ثبات در جامعه‌شان است:…

اصلاح‌طلب تحت اللفظی

در تلگرام پیام داد: «[فلانی] کاندیدای مجلس شد». اول‌اش یکه خوردم. من که خبر داشتم با آن‌همه مشغله‌ی شخصی و مشکلات و کار و بار دوقلوهای نو-رسیده‌اش وقت سر خاراندن ندارد. با تردید بهش تبریک گفتم و برای بعد امتحانات‌ام قول دیدار دادم. یک-دو هفته بعد به او زنگ زدم و قرار برای عصر گذاشتم. هرچه در روزهای پیشین در دفترچه یادداشت کرده بودم توضیح دادم. از انواع و اقسام روش‌های تبلیغاتی، تا گام‌های اولیه برای جذب. البته او خودش حرفه‌ای‌تر از من بود و کلی چیزهای ریز و درشت در چنته داشت. کاش یک ارزن از شعور تبلیغاتی او را این جماعت گل و گشاد اصلاح‌طلب داشتند.…

بوی خورشید سیاه مدرسه!

از مدرسه دل خوشی ندارم. البته هیچ‌گاه پیشمان نیستم که از اولین سال دبستان تا آخرین سال دبیرستان در مدرسه‌های دولتی بودم؛ البته منهای یک ماه آخر پیش‌دانشگاهی که در یکی از «هتل‌ها» ثبت نام کردم. دوازده سال زندگی در قلب جامعه و نه در میان عده‌ای برگزیده‌ی اقتصادی یا آموزشی، به من خیلی چیزها فهماند؛ به‌ویژه سال اول دبیرستان که دم دهن شیر بودیم با وجود آن‌همه لات‌‌ و‌‌ لوت که بعدها بزن‌‌‌‌ بهادرهای شاخص شهر ما شدند. نوشتن از مدرسه و فضای آن به روز دیگری وامی‌گذارم. باید روزی مثل امروز که در خاطرات غلت می‌زنم از آن دوران خاکستری بنویسم.…

من و وینسار

نمی‌دانم چرا! ولی آدم چند روزی در سال یاد خاطرات‌اش می‌افتد. البته بهتر است تعمیم نکنم. خودم که یکی-دو ماه می‌شود خاطرات‌ام را دارم می‌نویسم. بی‌شک وینسار یکی از مهم‌ترین بخش‌های خاطرات نوجوانی من را تشکیل می‌دهد. داستان آشنایی من و وینسار برمی‌گردد به ششمین نسخه‌ی Pro Evolution Soccer. از طریق انجمن‌های پی‌سی‌وُرلد با پرشین پی‌ای‌اس آشنا شدم. تا زمانی که سایت قدیمی (Persian-PES.ir) از بین رفت، فعالیتی نداشتم. بعد این فرشاد یزدیان بچه‌ها را جمع کرد. ثبت نام در سیستم‌های PHPBB خیلی سختی داشت. هزارتا نام نوشتم، ولی ثبت نمی‌شد. سرانجام عصبانی شدم و تایپ کردم: SKGN(مخفّف سعید خره گاو نره!) که بالاخره ثبت شد.…

من، پیرس، بابام: خاطرات فوتبالی

کوچه‌ی بزرگي نداشتیم. یعنی در بهترین حالت هم‌بازی‌های من به سه-چهار نفر نمی‌رسیدند. البته خیلی سال پیش (حدوداً ۷۸ و ۷۹) دو تا تیم فوتبال می‌شد از بچه‌های کوچه تشکیل داد. آن زمان من از بقیه کوچک‌تر بودم؛ گذاشتن‌ام توی دروازه. البته من به خوبی وظیفه‌ام را بلد بودم. انصافاً خوب دروازه ‌بانی می‌کردم!

کم‌کم بزرگ شدم و پیش رفتم. از دفاع آخر تا نوک حمله! از بخت بد من دیگر آن هم‌بازی‌ها نبودند. یکي‌شان بزرگ شده بود و دیگر اُفت داشت با ما بازی کند. یکي از خانواده‌هایي که دوتا از پسرهاشان هم‌بازی من بودند، چند روز پس از ماه مهر از محلّ ما رفتند.…